سرانجام قصه ي چت...

بهترین مکان برای نمایش تبلیغات شما بهترین مکان برای نمایش تبلیغات شما بهترین مکان برای نمایش تبلیغات شما

نویسندگان

آخرین نطرات کاربران

ملیکا جون و فاطی - سلاااااااام
وبلاگ خیلی باحالی داری
خوشحال میشم اگه به ما سر بزنی
ما 4 تا دختر شیطونیم که خاطرات و سوتی هامون رو مینویسیم - یکشنبه 07 دی 1404
بانک شادی - سلام دوست عزیز.

واقعا سایت زیبایی داری !!!

ممنون میشم به منم سر بزنی و نظرت رو مطرح کنی...


منتظرت هستم. باااای باااای

--------------
autoblog.gigfa.com - یکشنبه 07 دی 1404
مریم - خیلی باحال بود
خواهش می کنم لطف داری - یکشنبه 07 دی 1404
الماس شاپ - سلاااااااااام فروشگاه اینترنتی الماس شاپ افتتاح شد
خوشحال میشم یه سر به فروشگاه مابزنی
توی این فروشگاه از محصولات آموزشی گرفته تا عینک و عطر داریم فقط کافیه یه بار بیای فروشگاه ما تامشتری ثابتمون بشی تمام محصولاتمون باقیمتای باورنکردنی به فروش میرسه
اول سفارش میدی بعدش تحویل میگیری بعدشم پولو به مامور پست میدی منتظرمااااا - یکشنبه 07 دی 1404
بنده. خدا. - بددددددددبوددددددددد

سخت بود فقط - یکشنبه 07 دی 1404
شیرین - سلام خیلی خوب بود دمت گرم - یکشنبه 07 دی 1404
آیدا - سلام وبلاگ باحالی داری خوشحال میشم به منم سربزنی - یکشنبه 07 دی 1404
تاالالئز - سلام - یکشنبه 07 دی 1404
عسل - سلاممممممممم وب خوبی داری



مرسی از زحمتات
خواهش.نظر لطفته - یکشنبه 07 دی 1404
آیدا - سلام
.
.
.
.
.
.
آپــــــــــــــــــــم*********< br /> خوشحال میشم سربزنی - یکشنبه 07 دی 1404

امکانات جانبی

سرانجام قصه ي چت...

بازدید: 858

 

سرانجام قصه ي چت

 
شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش
 
به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم
 
بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد
 
بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش
 
بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست
 
ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من
 
ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم
 
در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام
 
برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
 
به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده
 
به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست
 
ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت
 
خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار
 
رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود
 
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت
 
به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا
 
ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا
 
مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من
 
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم
 
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
 
به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر
 
بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید
 
که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت
 
 

 



می پسندم نمی پسندم

این مطلب در تاریخ: یکشنبه 02 بهمن 1390 ساعت: 00:06 منتشر شده است
نظرات(0)

مطالب مرتبط

نظرات


ورود کاربران


» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

تبلیغات

متن

پشتيباني آنلاين

پشتيباني آنلاين

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 75
کل نظرات کل نظرات : 169
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا تعداد اعضا : 4

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 15
بازدید دیروز بازدید دیروز : 29
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 1
آي پي ديروز آي پي ديروز : 2
بازدید هفته بازدید هفته : 116
بازدید ماه بازدید ماه : 524
بازدید سال بازدید سال : 1627
بازدید کلی بازدید کلی : 1627

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 216.73.216.14
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : جمعه 15 آبان 1405

درباره ما

به وبلاگ من خوش اومدین...

مطالب تصادفی

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید